bacheporoo


Blog For Free!


Archives
Home
2008 September
2008 August
2008 July
2008 June
2008 May
2008 April
2008 March
2008 February
2005 June
2005 April
2005 March
2005 February
2005 January
2004 December

My Links
سایت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد
دانشکده علوم دانشگاه آزاد مشهد
نامه ای نوشته بر باد از امیر
هفته ، هفت روزه از بابک
کمیته علمی رشته آمار دانشکده علوم آزاد مشهد
خبر های جانور شناسی
وبلاگ صداقت از غزل
دانستنی های جانور شناسی
زمین شناسی 85
جوان ایران مهر از احسان
گوناگون از زیست شناسی از صالح

tBlog
My Profile
Send tMail
My tFriends
My Images


Sponsored
Blog



03.09.08 (9:05 pm)   [edit]
هریپاتر و دانشکده علوم

 

هری بعد از خلاص شدن از دست جادو و جادوگر ها تصمیم گرفت به طور ناشناس در دانشکده علوم دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد به تحصیلات آکادمیک بپردازه و بدون داشتن دغدغه های داستان وار روزگار خوشی رو برای خودش رقم بزنه . هری خوشحال بود از اینکه هر روز می تونه از دروازه سبز وارد دانشکده بشه و اونجا با خیال راحت قدم بزنه یا توی حیاط کنار باغچه بشینه و یک چای با بیسکویت بخوره. روز ها می گذشت و به هری همین جور خوش می گذشت تا اینکه یک روز.....!؟

ادامه دارد.... 

 

دوست دارید بچه پروو در مورد چی برای شما بنویسه ...؟

بچه پروو نوشته های شما رو به اسم خود تان در وبلاگ می گذارد

برای وبلاگ بچه پروو داستان بنویسید ...؟

4 Comments
 
آتش لالایی...!
03.04.08 (6:38 pm)   [edit]

خیلی سرد ،
سردتر از اندوه من که در افکار پوشالیم پیچیده .
 اگر داستان ، داستان زندگی من است او را نخواهم سرود .
چون کسی نیست که باور کند آتش درونم چنین سرمایی به وجود من بخشیده .
آه از بخشندگی ، که من پست تو را بخشیدم !
درخت قصه خوش لالایی زمستان را به برگ می گفت .  اولش باور کردنی نبود ، ولی من شنیدم هرچی بین درخت و زمستان بود .
فکر می کنی درخت زمستان را دوست نداره .....!؟
فکر می کنی درخت حرف می زنه ......!؟

 کمی آهنگ گوش دادم . چه آهنگی ؟ فرقی نداشت ! هرچی بود گوش دادم . قصه ها ی تازه ، متفاوت ، با همه موضوع های عجیبی که داشتن .
جالبه هیچ شعری ، هیچ ترانه ای قصه زندگی من نیست ....!
فکر می کنی من احمقم .....!؟

یک غذای خوشمزه . یک سفره رنگارنگ . همه دور سفره . تو هم بودی . آره منم بودم . همه بودیم . من و تو دوست ولی من دشمن . بقیه ... ای همه با هم !
تو فکر می کنی ما گشنه بودیم ......! ؟

باد در گوشم وزید و آرام گفت :
چه بخواهی یا نه ، من وزم تا که بگویم هستم .
می وزم ...
تا که بدانی این را....
هرچه هست ...
خوب و بد...    & nbsp;    دست تو نیست .
من شنیدم درخت واسه ی برگ قصه می گفت ، قصه که نه , شاید آرزوهاش . شاید واقعیت . نمی دونم ولی من شنیدم ...!
تو فکر می کنی برگ عاشق درخته .....!؟

3 Comments
 
LOGO